فقط برای خود تو ...   

  عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است

  تماس با من

  آرشيو

  نویسندگان

cl2k

  آرشیو شده ها

مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦

  بچه باحالها

parvin
بغض گرفته
آبجی مونا - شروعی دیگر
بابایی
نیکولو پاگانینی

  آمار بازدید ها


  RSS 2.0  

 

   

 

سلام رو نمیشه با دل پر از غم گفت ، ولی خوب واجبه ، سلام .

به گذشت زمان که نگاه میکنم میبینم تاثیر گذشت زمان توی تغییر همه چیز خیلی زیاده .

از سال 86 بود که این مطالب رو شروع کردم به نوشتن ، اونم به عشق یه نفر ... نیلوفر .

بعد از جریانهایی که پیش اومد و طبق معمول همیشه من تقصیر کار شناخته شدم نمیدونستم که تو انقدر ممکنه تغییر بکنی .

یادمه اون اولا یه بار بهم از تلفن نزدیک مدرستون زنگ زدی ، یکمی کم حوصله بودم و اعصابم خراب بود ، باهام تند حرف زدی ولی بلافاصله بعدش گفتی "نباید باهات اینطوری حرف میزدم".

بذار اگه از خجالت اینکه نمیتونم پشت تلفن بهت بگم چه مشکلی دارم و چرا با تو مشکل پیدا کردم اینجا کامل بهت بگم.

روزایی که اون مشکلات پیش اومده بود هر از گاه بهم زنگ میزدی ، اون لرزش ته صدات نشون میداد که برام ناراحتی ، هنوز دوستم داری و زنگ میزدی باهام صحبت میکردی و بهم دل داری میدادی . نمیدونم چی شد که یه دفعه عوض شدی ، برگشتی از اون رفتارای قشنگ قبلیت .

اون مشکلات و مسائلی که پیش اومد روی هر دوی ما فشار گذاشته بود ، موقعیت یکی از اون یکی بهتر نبود . اگه هر گونه سر خوردگی برای تو وجود داشت برای من هم وجود داشت ، اینجا هم دیگران یه دید دیگه به من داشتن .

من برای این که مشکلات و فشارها باعث نشه من و تو دچار مشکل بشیم برای خواهرت E-Mail فرستادم ، خیلی از قضایا رو توضیح دادم ، کمک کردم به هر دومون .

از جون و دل مایه گذاشتم که مشکلاتی که به دلیل یه اشتباه کوچیک رخ داده بود حل بشه ، تلاش کردم / تلاش کردی و خوب حل شد .

اما بعد از اینکه این مشکلات حل شد نه دیگه حواست به من بود ، نه دیگه من رو میشناختی ، نه دیگه مثل پشت تلفن صدای مهربونی داشتی .

موقعی که کسی از این اطلاعی نداشت که من و تو با هم ارتباط داریم هیچ مشکلی با هم نداشتیم ولی خوب مشکلات از همون نقطه ای شروع شد که دیگران فهمیدن .

قبل از اینکه همه این قضیه رو بفهمن ، خودت تصمیماتت رو میگرفتی ، خودت با برنامه خودت پیش میرفتی ، خودت میدونستی که چطور با من رفتار بکنی ، خودت میدونستی و میفهمیدی که ناراحت شدم و باهام صحبت میکردی خودت هم شاهد بودی من هیچ مشکلی باهات نداشتم و همیشه هم ازت راضی بودم .

بعد از اینکه مشکلات حل شد و تو به من اطلاعی ندادی که مشکلات رفع شده و برات مهم نبود که من هم نگرانم ، دیگه هیچ خبری از اون محبتای واقعاً قشنگ نیلوفری نبود .

مشکلات حل شد ، رفتی مسافرت ، خوش گذروندی ، با خانوادت خوش بودی ، لباس خریدی ، گفتی ، خندیدی ، اما موقعی که تو داشتی این کارها رو انجام میدادی من فقط و فقط نگران توی یه اتاق کوچیک نشسته بودم ، صدام در نمی اومد و از خدا کمک میخواستم .

بعد از اینکه برگشتی Offline میذاشتی ، من هم جوابت رو میدادم ، قرار شد ما بریم مسافرت ، همه رفتن الا من یه دلیلی داشت که بهت نگفتم اما فکر میکنم الان لازمه که بدونی ، نرفتم مسافرت ، چون فکر میکردم اگه تو Offline میذاری حتماً دلت هوای Off میکنه از طرف من ، به همین خاطر از خوش گذرونی گذشتم ، گفتم همیشه میشه رفت مسافرت اما همیشه از این فرصتا پیش نمیاد که بخواهیم برای هم Off بذاریم ، موندم و نرفتم مسافرت ، جواب off هاتم رو مرتب میدادم ، اون موقع یادمه اینترنتم قطع بود و مرتب هر صبح و عصر میرفتم کافی نت ، حتی یادمه یه روز جمعه توی تعطیلی انقدر گشتم تا پیدا کردم .

هر جوری که دوست داشتم باهات بیرون حرف بزنم ، صدات رو بشنوم موقعیتش جور نمیشد ، پیش خودم میگفتم وقت میبره تا همه چیز درست بشه ، مثل همیشه که زنگ میزدی و ممکن بود وسط کار حرف زدنت قطع بشه ، من هم ناراحت نمیشدم .

اما یه زمانی فهمیدم که ظاهراً یه خبرایی هست ولی من نمیدونم ، تو هم دوست نداری بهم بگی .

خودم با فکر کردن و محاسباتی که توی ذهنم کردم فهمیدم خواهرت با خانوادت صحبت کرده و همه چیز درست شده و خبرش رو هم به تو داده ، تو هم خوشحالی ، اما ظاهراً با دلایل عجیب و غریبی که هنوز هم نگفت  حاضر نمیشدی بهم بگی ، تو هم به کارت برس ، همه مشکلات رفع شده ، خوب این خیلی توی روحیه من تاثیر میذاشت اما ...

گذشت و گذشت ، چند باری دیدمت و باهات حرف میزدم ولی میدیدم انگار ظاهرت فقط اونجاست و اون روح و خلق مهربان و بی ریا ازش خبری نیست ، طبق معمول پیش خودم میگفتم ، شاید مشکلی داره روش نمیشه بگه ، اشکالی نداره ، میگذره درست میشه ، اما هر زمان که بعد از اون دیدمت ظاهراً باید کنار میومدم با یه واقعیت که دیگه تو اون آدم قبلی نیستی و ظاهراً اون دید قبلی رو به من نداری ...

 

همه نوعی میخواستم بهت محبتم رو ثابت کنم ، همه جوره تلاش میکردم ولی نمیدونم چرا هیچ کدوم اینها نتونست باعث بشه که تو فقط یک بار بهم بگی یه حرفی داری توی دلت ، به من بگو اون چیه ...

بعد از یه مدتی که میگذشت و در مورد مشکلی که پیش اومده بود حرف میزدیم بارها میگفتی به نظر من راحله حق داشت ، چند باری گفتی ، با نظرت موافق نبودم ولی برای اینکه ناراحت نشی میگفتم آره حق داشت ، پس اگه حق داشته تمام حرفهایی که در مورد من زده در موردشون حق داشته ... یعنی با این حرفت با پتک میزدی توی سر من ، درسته اون خواهرت بوده و ارزش بیشتری ممکنه داشته باشه اما من هم تو رو دوست داشتم و لازم نبود چند باری تکرار بشه .

چند باری دلم هوای اینو کرده بود که با هم حرف بزنیم ، زنگ میزدی ، اما دوست داشتم بیشتر باهات حرف بزنم ولی میگفتی برم سر درسم ، درسمو بخونم ... منم چیزی نمیگفتم و باهات موافقت میکردم ...

وقتی میدیدمت یه چیزی رو میدیدم که انگار زیاد علاقه قبلی رو نداری ... غرور بود ولی نمیدونم چی بود که نمیتونستم چیزی براش پیدا کنم ، محبت داشتی ولی نه مثل قبل

وقتی میدیدم درس و دیگران نسبت به من ارزش بیشتری پیدا کردن و من دارم فراموش میشم سرخوردگی وجودم رو میخورد .

چند باری در مورد دوستت عاطفه و مشکلی که براش پیش اومده بود صحبت کردی ، میگفتی فلانی بهش خیانت کرده و یه دختر بیشتر ضربه میخوره تا یه پسر ، غافل از اینکه حرفای من و رفتارای من از تو یه انتظاری داشت ... ، غافل از اینکه دل من رو داشتی به یه حرفایی میشکوندی و متوجه نبودی ...

چند باری اومدین خونمون ، پدر و مادرت اومدن بالا ، من واقعاً از روی خجالت نیومدم چون قبلش رفتار پدر و مادرت رو دیده بودم که سرد شدن باهام

گذشت ، از درد این چیزا عصر پنج شنبه بود ، رفته بودم گوشه فلکه نشسته بودم ، زل زده بودم به اینور و اونور ... اومدم خونه دیدم اومدین طبقه پائین ، برادرم بهم گفت بیا طبقه پائین خجالت میکشیدم بیام ولی اومدم ، از اون لحظه ای که اومدم داخل تا اون لحظه ای که رفتیم سرم پائین بود یا داشتم به تلویزیون نگاه میکردم ... یه روزنه امید پیدا کردم و دیدم مامان و بابات همون آدمای قدیم شدن ، از خوشحالی داشتم پر میزدم ...

هر جوره میخواستم با این چیزا فکرا رو از سرم خارج کنم میدیدم که تو یه چیز دیگه ای هستی برای من و من نمیتونم با کارها و رفتارای دیگران به خودم بگم تو نیلوفر قبلی هستی ...

با خانوادت مشکل پیدا کردم ، توی یه برخورد دیدم حل شده ، خیلی خوشحال شدم و همه مشکلاتی که با خانوادت داشتم رو فراموش کردم ...

چند باری از بیرون بهم زنگ زدی ، خیلی خوشحال بودم و میدیدم نیلوفر قبلی هستی ، چون تنهایی داشتی باهام صحبت میکردی ...  تنهایی که باهام حرف میزدی لحنت ، حرف زدنت و صدات محبت و عشق رو مینشوند به تمام وجودم ...

یکمی که باهات تند صحبت کنم یا یه چیزی رو بر خلاف میلت بگم دیگه چشم دیدنمو نداری ، در مورد این حرف میزدم باهات که یکمی صبر کنی کار من هم درست بشه ، اما خوب همه حرفهات ، لحن حرف زندت طوری بود که انگار من رو نمیبینی ... و انگار با کنکور قبول شدنت تمام شرایط فراهم میشه ، غافل از اینکه من هم ممکنه اهدافی داشته باشم ... و یا نظری بخواهی در مورد اینکه من در مورد اهداف خودم چی کار کردم ... بعدش هم کخ با کلی ناراحتی رفتی .

چند وقت پیش بود زنگ زدی ، عصبانی بودم ، بهت گفتم وای به حالت اگه روزی بفهمم دروغ میگی ، حرفم رو قطع کردی و گفتی داری بد صحبت میکنی ، لحنت بده  ... ، ولی خوب منتظر زنگت بودم با دلتنگی ، همون موقع زنگ زدی ... ، این خیلی منو خوشحال کرد ...

کتاب و  حرفای اخیر  فقط یکمی تامل میخواست ، یکمی از خود گذشتگی ، یکمی به فکر دیگری بودن ، فقط و فقط لحظه ای فراموش کردن هداف"... یکمی فراموش کردن خواسته های خود آدم برای پاسخ دادن به جواب یه دلی که منتظره و یه کسی که میخواد یه چیزی بگه .

میگفتی دنبال یه شغلی هستی که گره از مشکل کسی برداری ، با تمام حرفام و کارام و غمی که توی دلم بود سعی میکردم بهت یه جوری بگم اگه عاشق این هستی که گره از مشکل کسی برداری ، بیا با هم کمک کنیم یه چسب قطره پیدا کنیم ، شیشه های خورد شده دل منو با همدیگه جمع کنیم ...  گره از مشکل من برداشته میشه ، اما هیچ وقت نتونستم حرف دلمو بهت بزنم برای اینکه نیلوفر قبلی نیازی نداشت که بهش بگم چه مشکلی دارم یا با کارهاشو ، لحن حرف زدنش و شیطونی های بچه گونه و قشنگش تمام غم دنیا رو از دلم در میوورد یا خودش میپرسید که چیزیت هست یا نه ، ولی جدیداً ظاهراً یه چیزایی بوجود اومده که دیگه این چیزا خسته کنندس ، حوصله پرسیدن این حرفا رو نداری ، یا شاید من ارزش قبلی رو برات نداشتم .

اون نیلوفری که 1 سال پیش نظرم رو بهش گفتم و بدون حتی یه ذره غرور بهم گفت جوابش رو میده کجا رفته ؟ نیلوفر قبلی من همون کسی بود که قلبمو ، دلمو و تمام وجودمو سپردم بهش و خیالم از همه بابت راحت بود ... ، حاضر شدم به خاطرش فکر خارج رفتنو از سرم بیرون کنم ، فکر مدارج عالیه رو از سرم بیرون کنم ، حتی به خاطرش یکمی اهداف خودم رو فراموش کنم که بتونم اگه باهاش زندگی تشکیل دادم بتونم خرج خودمون دو تا رو در بیارم و باهم دیگه خوش باشیم ؛ اما فقط یکمی توجه بیشتر انقدر قیمتش زیاد بود که من نتونم حرف دلمو بهت بزنم ؟

من هم هدف داشتم و دارم ، اما سعی کردم به خاطر یه فرد از خیلی چیزها بگذرم .

اما نوع هدفی که پیدا کردی ظاهراً اونقدر بزرگه که بخاطر بدست آوردنش حاضری یه کسی که یه روزی میگفتی عزیزته از دست بدی یا توجه نکنی به رفتارش یا حتی ناراحت بودنش برات مهم نباشه.

یاد ندارم بهت گفته باشم رو هدفت فکر نکن ، فکر کن ، ولی به همه چیز فکر کن ، با در نظر گرفتن همه چیز میشه برنامه ریزی کرد ولی با در نظر گرفتن یک چیز ، ممکنه چیزای دیگه از دست بره .

یعنی واقعاً اگه یه روزی بخواهی حرفی رو به من بزنی و از دستم ناراحت باشی ، با کارهات و حرف زدنت بخواهی به من بفهمونی که ناراحتم از دستت ولی هر کاری بکنی و من متوجه نشم ناراحت نمیشی ؟ یعنی واقعاً فکر میکنی با بی توجهی مسیر علاقه و دوست داشتن رو طی کردن میشه ادامه داد ؟

حدوداً دو سال و نیم پیش فکر میکردم اگه به هدفم برسم همه چیز رو بدست میارم ... اما بعدها به این نتیجه رسیدم که گرفتن دست یه شخص که میتونه از تمام دنیا برام عزیزتر باشه اولویت داره به تمام اهداف خودم ... و اگه بتونم یه دلی رو راضی نگه دارم خدا باقی چیزها رو بهم میده .

هنوز هم یه نشونه هایی از نیلوفر قبلی میبینم ؛ ولی کمتر از قبل .

شاید به مسائلی داری نگاه میکنی که بین ما اشتباه بوده ، من هم اینو فهمیدم ،  فهمیدم چقدر اشتباه بوده بعضی چیزها ، چقدر بچه گونه بوده بعضی افکار و نباید بوده باشه... اما تو بخاطر اونها ظاهراً داری منو تنبیه میکنی ، مثل یه معلم که دانش آموزشو تنبیه میکنه اما غافل از اینکه ما دو نفر بودیم ... اگه یه نفر تقصیری داشت دیگری هم بی تقصیر نبود .

به واسطه اتفاقهایی که برام افتاد خیلی چیزها رو فهمیدم که نمیدونستم منجمله بعضی فکر های اشتباه که ناشی از اشتباه فکر کردن بوده ... شاید خیلی از جاها نباید خیلی کارها رو انجام میدادم ، تک تکشون اومد توی ذهنم و فهمیدم اشتباه بود ، حاضر توی مسنجر کامل برات بنویسم .

اگه تو اون چیزهارو یادت میاد ، من زمان و روزش رو هم یادم میاد ... ، یادم میاد چیا اشتباه بوده ، چیا رو نباید میگفتم و چی کارها باید میکردم و نکردم و چه کارهای اشتباهای انجام دادم ... اما باز هم منتظر شنیدن حرفات هستم که بگی چه اشتباهاتی کردم .

خیلی اوقات شد ، مثل همین الان که خودت هم خوب میدونی ، اگه اشتباه صحبت کردم ، لحنم بد بود ، اعتراف کردم ... اما در مقابلش نخواستم کسی بابت اشتباهی که خودم کردم و خودم متوجهش شدم و به زبون آوردمش تنبیهم کنه و بشینه به انتظار منت کشی . ( احتمالاً منت کشی خیلی برات جالبه اما برای من اصلاً جالب نیست )

چند وقت پیش اومدم بهت گفتم سال دیگه زوده و نمیتونم کاری انجام بدم ، خودت بهم گفتی باشه ... اگه یادت بیاد دوباره چند وقت پیش این مسئله رو ازت پرسیدم و گفتم تا کی و ... گفتی  بعد از کنکور من ، یعنی من قبلش باهات صحبت نکرده بودم !؟

یعنی من قبلش بهت نگفته بودم که مشکل دارم و سال دیگه نمیتونم ، اصلا مهم بود برات که بپرسی چه مشکلی داری ؟ علاوه بر اینکه نپرسیدی ، گفتی سال دیگه بعد از کنکور من ...

یعنی همیشه چیزها رو به این میبینی که هر چیزی که تو خواستی باشه !؟

هیچ وقت شد چیزی رو بگی و معقول نباشه و من بگم نه ؟

با زور و بی ادبی همه کاری میشه انجام داد اما مهم اینه که آدم به خاطر یکی که شاید براش ارزش زیادی داشته باشه خیلی کارها رو انجام بده .

اون روزی که باهات بد حرف زدم گذشت و خودم به کار بدی که کردم اعتراف میکنم ، لحن من بد بود و بلند صحبت میکردم . خودم هم فهمیدم کار اشتباهی کردم ، اما واقعاً توی این چند وقت که مرتب بحث داشتیم و از این بابت که باهات بد صحبت کردم شاکی شدی یه زمانی هم شد بری پیش خودت بگی چی باعث شده که من انقدر عصبانی و بی تحمل بشم !؟ یعنی من آدم صبوری نبودم همیشه ، هر مشکلی پیش میومد نمیگفتم اشکالی نداره ؟

من خوشبخانه این ویژگی رو دارم که خودم رو به کوری نزنم و محبت ها رو فراموش نکنم ، تمام محبتهای تو یادمه الان . اما به نظر من هیچ وقت محبت نداشتم ؟ به نظرت نمیتونستم خیلی جاها بابت خیلی چیزها بهانه بیارم ، اما اگه هم جائی کلمه ببخشید خواست از دهنت در بیاد نذاشتم در بیاد چون فهمیدم که فهمیدی قضیه رو و همین برام کافی بود .

به خداوندی خدا هیچ چیز رو نمیتونم فراموش کنم و آدم بی ذاتی نیستم که محبت و خوبی یادم بره ، یا حتی دوست داشتن ، اما فکر میکنی اینی که همیشه من حرفای تو رو قبول کنم ، همیشه به خواسته هات جواب مثبت بدم و همه چیز یک طرفه باشه کافیه ؟

واقعاً من کاری ازت خواستم برام انجام بدی ؟ درخواستهای زیادی ازت داشتم یا انتظارات بیخودی داشتم ؟

یعنی واقعاً باور نمیکنی حرفی که توی مسنجر برات Off گذاشتم و گفتم من Off تو رو یادم نبود و اشتباه جواب دادم ؟

من واقعاً چون اون موقع تمرکز فکری نداشتم نتونستم بفهمم و یادم بیاد off تو چی بوده اما چون فکر کردم قضیه دلسردی بوده ( چیزی که تول دلمه ) رو تو نوشتی و بهت گفتم آره ... دقیقاً و ...

تو واقعا چطوری به یه زندگی مشترک نگاه میکنی ؟ من همه چیز رو میگم خودت انجام بده ، کمکی خواستی بهت میکنم ، تصمیماتت رو خودت بگیر چون من کاره ای نیستم توی زندگی تو در حال حاضر ... اما فکر میکنی بعد از گذشت هر چند سالی اگه با تو ازدواج کردم نمیتونم به تو زور بگم ؟ فکر میکنی زور گفتن کاری داره ؟ دلیل تمام این چیزا اینه یه چیزایی رو از همین الان یاد بگیریم که فردا دچار مشکلاتی که خیلی ها شدن نشیم .

اما ظاهراً اگه من هر پیشنهادی بدم ، هر درخواستی ، هر چند کوچیک باشه ولی به مزاج تو خوش نیاد دیگه چشم دیدن منو نداری ...

اون روزی که در مورد اون قضیه باهات صحبت کردم ، انقدر توی هم رفتی که از تعجب شاخ در آورده بودم . تو هیچ وقت اینطوری نمیشدی ... فکر میکنی من قبل تو رو ندیده بودم ؟

تو فقط 1 سال نسبت به پارسال بزرگتر شدی و این همه تغییر کردی ، قبلاً در مورد هر حرفی که بهت میزدم میگفتم فکر کن جوابش رو بهم بده میرفتی فکر میکردی بعد هم واقعا جوابی که میدادی منطقی بود ، یعنی تو همون آدم قبلی نیستی !؟

یعنی تو نیلوفر نیستی ؟ چی شده که اینطوری شدی ؟ خودتو فراموش کردی یا منو ؟

چه چیزی باعث شده که اینطوری بشی ؟ مدرسه ؟ نه ، اینطوری فکر نمیکنم چون تو پارسال هم مدرسه میرفتی !

یه چیزی باعث شده تو تغییر بکنی ، 1 سال بزرگتر شدن و اینهمه تغییر غیر ممکنه !

کی میشد که تو مثل دخترای دیگه صحبت کنی ؟ کی میشد مثل دیگران روی پیشنهادهایی که بهشون داده میشه فکر نکنی ؟ یعنی واقعاً فکر میکنی تو همونی ؟

تو نه قیافت تغییری کرده ، نه سایزت ، نه هیچ چیز دیگه اما واقعا من دارم تغییر رفتاری رو داخل تو میبینم !

نیلوفر ، تو قبل از اون جریانهایی که پیش بیاد ، حتی وسط هاش که پیش اومده بود خیلی فرق داشتی تا الان که مشکل حل شده ، تو هیچ وقت غرور نداشتی و میگفتی حاضری به دیگران کمک کنی ، کمک کردن اینطوری؟

قبلاً تو هیچ گونه رفتاری نداشتی که باعث بشه حتی به من تو بگی ، اما الان  فکر کنم اگه عصبانی بشی ، ممکنه حتی یه سیلی هم توی صورت من بزنی !

تو هیچ وقت با من بد صحبت نمیکردی ، منم با تو بد صحبت نمیکردم ، چی باعث شده که اینطوری بشیم ؟ مگه من و تو همون کسایی نبودیم که میگفتیم میخواهیم با دیگران فرق داشته باشیم ، صبور باشیم و ... ؟ یعنی هر دومون به همین زودی این حرفا یادمون رفت ؟

دو سه باری که از دستت عصبانی شدم ممکن بود چیزی تغییر کنه اگه میگفتی بیا با هم صحبت کنیم ببینیم مشکل چیه و حلش کنیم ؟ هیچ وقت اواخر شد که اینطوری حرف بزنی 

یعنی تو فکر میکنی اگه همونطوری مثل قبل بودی هیچ دلیلی پیدا میشد که من 2-3 دفعه با تو اینطور صحبت کنم ؟

هر چی فکرشو میکنم ببینم چی از تو خواستم که شاید تو اینطوری تغییر کردی و دیگه مثل قبل نیست رفتارهات با من جوابی پیدا نمیکنم ، قبلاً شاد و خوشحال ، سر حال ، به همه چیز نگاه میکردی ، درست رو میخوندی .

من هیچ مخالفتی با کنکور تو نکردم حتی خودت شاهد بودی که برات فایل آوردم و گفتم از روشون میتونی بخونی .

من هیچ مسئله ای نه با خانواده تو دارم ، نه با شرایط تو و نه با چیزهای دور و اطراف تو و نه با هدف تو ولی واقعاً برام عجیبه که چرا رفتار تو مثل قبل نیست . هیچ وقت پیش نمی اومد که مسئله ای رو روش فکر نکنی ، هیچ وقت نمیشد اینطور عصبانی بشی ، به خداوندی خدا من صبر رو از توی یه سری رفتارای تو در آوردم و گذاشتم توی مسیر هدف خودم برای پیشرفت ، چی باعث شده که خودت اون صبرو از دست بدی ؟

اون روز واقعاً اگه شاید 5 دقیقه ، 10 دقیقه دیر تر زنگ میزدی و من نمازم رو خونده بودم باهات اونطوری حرف نمیزدم ، خودم هم تقصیر کارم ... نماز واقعاً آدم رو آروم میکنه ، یادت میاد روزای اول گفتی چرا قرآن میخونی و نماز نمیخونی ؟ بهم گفتی نماز بخون ؟ کسی که خودش به من نماز رو گفت پیگیرش باشم حالا خودش اینطور صبرش کم شده؟ 

این فکر میکنم دومین دفعه ای هست که من با تو مشکل پیدا کردم ؛ دومین دفعه ترجیح دادی به طور کل ارتباط رو قطع کنی ، همینطوری آدم میتونه مشکلاتش رو حل کنه درسته ؟

من اصلاً هیچ جوره نمیتونم به تو بگم شرایط من یکمی فرق کرده بذار برات توضیح بدم چی و چی شده ، قبول میکنی یا نه ، چون مییبنم انقدر صبر و حوصلت کم شده که ممکنه فکر کنی دیگه من به تو علاقه ندارم و دیگه تو رو نمیخوام !!!

به من گفتی بعضی اوقات از دستت ناراحت شدم ، ولی برای اینکه ناراحت نشی بهت نگفتم ، آفرین ... ، جای تشویق داره اما واقعاً فکر میکنی من هم این کارها رو نکردم ؟

من شدیداً شاکی میشم وقتی میبینم کسی که میخوام حرفم رو بهش بزنم تحمل شنیدن حرفم رو نداره یا حرفم کامل نشده عصبانی شده و یا فکر دیگه ای میکنه .

من این همه چیز ، اتفاقایی که اخیراً افتاده ، قضیه اینکه یه چیزایی رو میفهمم و ... بهت گفتم رو فقط برای تو تعریف کردم چون روی تو یه حساب دیگه میکنم ...

باور کن نمیدونم باید چی کار کنم و یا چطور بهت بگم ، اما من واقعاً دیگه جرات نمیکنم حرفی رو بزنم که مخالف میل تو باشه .

من یه چیزهایی رو میخوام به تو بگم ، اما فکر میکنم با توجه به رفتارایی که دیدم عصبانی میشی و ... نمیتونم بهت بگم ، چی کار باید بکنم کسی که نیست کمک من بکنه ، خودم هم که نمیدونم ، حداقل خودت یه کمکی بکن !

احتمالاً خواهرت بهت گفته و میگه که چی کار بکن باهاش ، اما اونم این چیزا رو میخونه به تو میگه چی کار بکن ؟

یعنی فقط دوست داشتن به اینه که یکی به یکی بگه دوستت دارم ؟

وقتی یه نفر رو پشتیبان خودم ببینم ، بدونم با تمام وجود منو میخواد دیگه دلیلی پیدا میشه که برای نرسیدن بهش تلاش کنم !؟!؟!؟!؟!؟

واقعاً نمیدونم چرا تو صبر و حوصلت کم شده ؟

من هیچ وقت ازت خواستم کار بدی انجام بدی ؟ درخواست بدی کردم ازت ؟ حتی همین الان بعد از اون اتفاقهایی که پیش اومد دیگه اجازه ندادم به خودم که اگه زمانی دیدمت دستتو بگیرم ... چون گفتم " امکان " داره ناراحت بشی ...

باور کن حدس میزنم از کجاها از دستم ناراحتی ، مثل ضبط صوت تمام لحضات یادمه ، خودم بعداً برات تعریفشون میکنم اگه دیدی درست بود ، اگه لازم بود بابتشون حاضرم بهت بگم غلط کردم ، چون این اتفاقایی که افتاده برام واقعا یه چیزایی رو برام روشن کرده!

طبق معمول ، هر کاری خودت دونستی انجام بده ، ولی خوب روی این حرفا فکر کن .

دیگه نمیدونم با چه زبانی و یا چطوری بگم من میخوام یه حرفی رو بزنم اما نمیتونم بگم ( جرات نمیکنم که بگم ! اونم از ترس !!! لبخند )

cl2k

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

سلام به همه مخصوصاً نیلوفر عزیزم ،

آدم بعضی اوقات دوست داره یه چیزی بگه ، یه چیزی بنویسه اما نمیدونه چطوری بنویسه ، مخصوصاً وقتی مخاطبش اون کسی هست که براش از تمام کهکشانها بیشتر ارزش داره ...

توی این مدتهای اخیر فشارهای زیادی رو تحمل کردم ، روزای خوبی نبود ، سخت بود و فکر میکنم بیشترین دوران سختی و درگیری های فکری که مثل خوره به جونم افتاده بود و میخواست منو از پا دربیاره همین دوران بود .

همه چیز عادی پیش میرفت و من و نیلوفر نمیدونیم یک دفعه چطور شد که همه چیز و همه زمان و همه آدما ضد ما شدن ، واقعاً برام جای سوال شد و حتی برای نیلوفر هم این سوال پیش اومده بود که چرا اینطور بود .

شاید خیلی قبلتر باید این چیزا رو مینوشتم ولی درگیری فکری نمیذاشت ، آرامش فکری در درجه اول اهمیت برای انجام هر کاری هست .

توی یکی دو ماه اخیر زمین و زمان دست به دست هم داده بودن تا یه جوری ما از هم دور بشیم ، "شاید" نسبت به همدیگه بدبین بشیم و در نتیجه از هم جدا بشیم ولی خوب چند تا چیز مانع از جدایی شد ( از کلمه جدایی متنفرم ! میشه گفت بدترین کلمه دنیاست ) . اون چند تا چیز اولیش لطف و محبت پروردگار بود ، بعدش ایمان به خدا بود ، مورد آخر هم که خیلی مهم بود درجه و عشقی بود که بین و من نیلوفر بود و هست .

هیچ وقت عادت ندارم برای کسی از روزای بد زندگیم بگم ، هیچ وقت هم عادت ندارم و به خودم یاد دادم که عادت نکنم به اینکه در مورد اتفاقات و وقایع بد مطلب بنویسم ، فکر میکنم اون خطوطی که بالا هست به اندازه ای باشه که بتونم بگم روزای سختی رو من و نیلوفر گذروندیم و بیش از این دوست ندارم در مورد این مطلب بنویسم چون که چیزای قشنگتری برای نوشتن دارم ...

اون مطالب قشنگ میتونن اینا باشن :

  • توی این قضایایی که پیش اومد و حتماً هم قسمت خداوند بوده یه قسمتی بوده و الان خونواده نیلوفر و خونواده من در جریان هستن که ما دو تا همدیگه رو دوست داریم .
  • میگن آدما تا توی سختی قرار نگیرن خودشون رو نشون نمیدن ، تا مسائل سخت براشون پیش نیاد اون چهره خودشون رو نشون نمیدن و من به این خیلی اعتقاد دارم ، توی این مسائلی که پیش اومد و دیگه میشه گفت نهایت سختی رو بوجود آورده بود من به ایمانی که نسبت به نیلوفر داشتم یقیین پیدا کردم ، درجه ایمان وقتی تبدیل شد به یقیین خیلی چیزا رو میتونه مشخص کنه ، توی این روزای سخت اون میتونست تحت تاثیر خیلی حرفا قرار بگیره ( درست یا غلطش رو من نمیگم ... اما خدا همه چیز رو بدرستی میدونه و من از این بابت خوشحالم که پیش معبودم سرم بالا هست و رو سفیدم ) ، اما بعد از یه مدت طولانی که ملاقاتش کردم و دیدم مثل قبل منو دوست داره و حرفای همیشگی رو که میزد میزنه و عملش رو ثابت کرده بود و میکنه وقتی بعد از ملاقات داشتم میرفتم بطرف خونه بغض توی گلوم جمع شده بود از اینکه میدیدم چقدر نیلوفر مهربونه و از طرف دیگه از خوشحالی اشک توی چشمام حلقه زده بود ...
  • مورد بعدی این هست که علاقه ای که نسبت به نیلوفر داشتم خیلی بیشتر شده (  اندازش رو نمیتونم بگم چون مقداری توی ریاضیات برای بیشتر از بی نهایت نداریم ... ) .

زیاد روم نمیشه از سختیهایی که الان میکشم و کشیدم برای نیلوفرم تعریف کنم ، هر چند الان ممکنه داره این مطلب رو میخونه ، دلیلش هم هست که من یه مردم و فکر میکنم همیشه باید درد و غمم رو داخل دلم نگه دارم و بعدها باید مرد یک زندگی باشم ... .

ویژگی بارزی که دارم و اینو نیلوفر هم خوب میدونه این هست که من آدم خیلی رکی هستم و از اینکه دیگران هم باهام رک باشن خوشحال میشم و دوست دارم که اینطوری باشه و در این رابطه هست که میخوام بگم که از کسی هم بیخودی تعریف نمیکنم .

توی این مدت که به رفتارای نیلوفر نگاه کردم و همیشه به دقت رفتاراش رو بررسی میکنم میبینم بی اندازه ایمان بالایی داره ، ایمان به خدا . و توی این مدت از این رفتارش خیلی تونستم یاد بگیرم و به خودم یاد بدم که ایمان بیشتری نسبت به خدا داشته باشم . اینی که میبینم دعا میخونه ، نماز میخونه و به خدا خیلی اعتقاد و ایمان داره یه جورایی منو توی خجالت فرو میبرد که میدیدم من با همه اراده ای که توی وجودم دارم و به خیلی ها خیلی چیزها رو یاد دادم و یاد میدم حالا یه دختری که 2 سال از من کوچیکتر هست چقدر رفتارش باعث شده من به خدا بیشتر نزدیک بشم .

هیچ بنی بشری نتونست به من قشنگ حالی کنه که بشینم درست نماز بخونم ، قرآن میخوندم اما نماز نمیخوندم اما وقتی باهام حرف زد در مورد نماز خوندن ( مربوط به خیلی قبل پیشه ) از اون روز نمازم رو میخوندم ( هر از گاه هم یادم میرفت و دست و پا شکسته ) اما با گذشت زمان و دیدن رفتارش دیدم که واقعاً نماز خوندن بدرد خود آدم میخوره ... و آدم جدای اینکه نماز رو برای خودش میخونه باید نماز رو برای اینکه پروردگارش شایسته ستایش هست بخونه ... .

همیشه در عین این که سعی میکنم با نیلوفر مهربون و خوب باشم سوالاتی که توی ذهنم هست رو ازش میپرسم ، مسائلی که به فکرم نفوذ میکنه و ممکنه اذیتم کنه رو باهاش در میون میذارم و تلاش میکنم و نظراتش رو میخوام و همیشه بهترین نتایج رو از این مشورتها میگیرم ، اجازه نمیدم فکری جمع بشه و بد بینم کنه ... چون بد بین بودن شروع نقطه جدایی و اختلافات هست ...

من نمیتونم اندازه اینکه نیلوفر رو دوست دارم رو بگم چون واقعا حدش رو نمیتونم تخمین بزنم و اندازه گیری کنم ...  خیلی اوقات برام پیش میاد صبح از خواب پامیشم ، دست و صورت نشسته کامپیوتر رو روشن میکنم و میام ببینم ازش پیغام دارم یا نه ، وقتایی که میبینم دارم خدا شاهده که چقدر خوشحال میشم و چقدر ذوق اینو دارم که زودتر پیغام هاشو بخونم و پیغامهای خودم رو براش بذارم ، اوقاتی هم که میشه و میبینم ازش پیغامی ندارم یکمی با دکمه های کیبوردم ور میرم ، یکمی خیره میشم به مونیتور و بعد از حدود دو سه دقیقه یه بغض گلومو پر میکنه و برخی اوقات آروم آروم شروع میکنم به اشک ریختن که چرا امروز ازش پیغام ندارم .

بیشترین چیزی که توی زندگیم ازش رنج میکشم و همیشه و همیشه به خودم قول دادم که چه در نقش پدر در آینده و چه در نقش کوچکترین فرد یه جامعه کسی اونو از من کم نبینه قضیه محبت هست . وقتی که اون همه محبت رو از نیلوفر میبینم بعضی اوقات توی فکر فرو میرم و میگم خدایا یعنی من واقعا بیدارم!؟ من خواب نیستم !؟ بخاطر همین مسئله هم خیلی اوقات به صورتش خیره میشم و از تعجب وا میرم که یه نفر چقدر میتونه مهربون باشه ... . من درسته کم محبت دیدم اما اینو میتونم درک کنم که چه کسی میزان محبتش چقدر هست و محبتی که توی نیلوفر میبینم واقعا توی شخص دیگه ای نمیبینم .

نیلوفر دختر خیلی خوبیه ، یه ویژگی داره که هیچ کس نمیدونه ، خودم داخلش کشف کردم ، توی پست بعدی هم به همتون میگم چه ویژگی داره که خیلی از مردم دنیا ندارن ... ، خیلی فکر کردم که اینو پیدا کردم به خودش هم نمیگم تا روزی که فرصتش پیش بیاد و بتونم ببینمش و توی 10 دقیقه ( نه بیشتر و نه کمتر ) براش توضیح بدم چی هست قضیه .

راستی ، نیلوفر 3 تا خواهر داره ، 2 تا از خودش بزرگتر و یکی از خودش کوچیکتر ...

خواهر بزرگ بزرگش یه دختر ساده دل هست ، دختر خوبیه و از کسانی هست که مخالف من هست اما نمیدونه که من اونو مثل خواهرم دوستش دارم و همیشه سعی میکنم اونو با کارام و با حرفام بهش بگم اما ظاهراً اون دیدگاهی که برای خودش ساخته از من دیدگاه سخت و محکمی هست و از کسانی هست که یکی از مخالفان سرسخت ازدواج من و نیلوفر هست و در واقع فکر میکنم دیدگاهش این هست که شیطان میخواد با خواهرش ازدواج کنه و اونو فریب بده ... من هم سعی میکنم توی دیدگاهش دخالت نکنم اما به اندازه کافی تلاش کردم که بهش نشون بدم چطور آدمی هستم و کارهایی که باید انجام دادم، اون کسی که باید در موردش فکر کنه اون نیست و من هم نباید کار خودم رو به رخ بکشم ، بازم مثل قبل میگم خدا میدونه توی دل من چه خبره ... و از این خوشحالم . در مورد این خواهرش هم همونطوری که گفتم دختر مهربونی هست اما اسیر "سلطه طلب" بودن شده ... امیدوارم اگه مسیری رو غلط طی میکنه خدا اونو توی مسیر صحیح بذاره و وقتی ببینم تغییری کرده خیلی خیلی خوشحال میشم .

خواهر بزرگترش که از اون خواهر بالایی کوچیکتر و در واقع فرزند دوم خوانواده هست یه دختر خیلی متین و خوب و مهربون هست و توی خواهرهای نیلوفر این یکیشون بیشترین شباهت رو به نیلوفر داره ، منطق و طرز فکرهای نیلوفر و این خواهرش خیلی به هم شبیهن و فکر میکنم واقعاً بر آزرندش هست که بگم عیناً خواهر خودم هست و عین خواهر خودم دوستش دارم و همیشه هم به خود نیلوفر هم میگم این خواهرت توی خواهرات یه چیز دیگس ... بسیار درس خون و مهربون و اهل منطق ، توی خیلی درسهای دانشگاهی هم به من کمک کرده ، از این بابت ازش متشکرم و هر کاری که بتونم و از دستم بر بیاد براش انجام میدم چون واقعاً دختر خوبیه و رفتارش خیلی خوبه .

و اما خواهر کوچکترش ، ایشون هم به نوعی با برداشتهایی که دارم و بعضاً درست هست هم مثل مورد شماره 1 هست و زیاد چشم دیدن بنده رو نداره و "شاید" هم از من بدش میاد ولی خوب اصل قضیه این هست که من نمیتونم بگم در مورد آدما چطوری فکر میکنم و در مورد ایشون هم چطوری فکر میکنم اما خلاصتاً به عنوان یه خواهر کوچولو بهش نگاه کردم و میکنم ، دو سه مورد پیش اومد که ناراحت شدم از دستش ، جواب سلام ندادن و بد برخورد کردن ...  اما فکرش رو که میکنم میبینم بچس ... اشکالی نداره ، به هر حال یه روزی بزرگ میشه و اگه به کاراش فکر کرد "شاید" نتیجه بگیره که کارش اشتباه بوده و همون برای من کافیه ...

اینم از خواهراش ...

قضیه ای که من باهاش کنار اومدم توی دنیا این هست که قرار نیست همه آدم رو توی این دنیا دوست داشته باشن و ممکنه خیلی ها چشم دیدن من رو نداشته باشن و من براحتی 2 تا آبجیش که منو دوست ندارن رو میذارم عضو اون دسته افرادی که منو دوست ندارن اما یه چیزی میمونه ... ای کاش میدونستن که مثل خواهر نداشته خودم بهشون نگاه میکردم ... ولی یه چیزی یاتون باشه ، شیرین ترین چیز توی زندگی این هست که انتظار داشته باشی کسی دوستت داشته باشه و واقعاً ببینی دوست داره ، این خیلی شیرینه ...

مهمترین قضیه برام این هست که اگه هیچکی دوستم نداره و درکم نمیکنه عوضش یکی رو توی این دنیا دارم که خیلی دوستم داره ، منم خیلی دوستش دارم و محبتی که بهم میکنه رو هیچکی بهم نکرده و نمیکنه و هیچکی مثل اون درکم نمیکنه ... میخواهی بدونی اسمش چیه !؟ نیلوفر .

کلام آخر توی این پست :

آدمی که توی زندگیش همیشه میگفت من نمیخوام ازدواج کنم ، من عاشق کسی نمیشم و با اطمینان این حرفا رو همه جا میگفت الان طوری شده که اول صبح که میره سراغ کامپیوترش و میبینه پیغام نداره از عزیزش و میدونه هم دلیلش چی هست ( عدم جور شدن موقعیت برای نیلوفر گله واسه پیغام گذاشتن ) اشک توی چشماش حلقه میزنه و بغض کل گلوش رو پر میکنه ...

این محبت و عشق راستی راستی چقدر چیزای عجیبین ...

دوست دارم توی پایان این پست با 2 نفر حرف مستقیم بزنم اولیش با خدا ، دومیش با بنده مهربون خدا ، نیلوفر :

خدایا از اینکه چیزی به نام درک رو داخل من آفریدی که بتونم درک و محبت دیگران رو درک کنم و از اینکه قدرت ابراز علاقه و محبت رو بهم دادی ممنونم ازت ، خدایا خیلی دوست دارم ، همیشه کمکم هستی و پشتیبانم ...

و اما نیلوفرم حرفایی که دارم میزنم مال دلم هست ، حرف دلم :

از اینکه منو دوست داری ، از اینکه بهم محبت میکنی ، از اینکه توی ارتباطت با من صداقت داری و از اینکه اون ویژگی که توی خودت هست و نمیدونی ممنونم ، بابت همه عشقی که بهم داری ممنونم ، امیدوارم که لیاقت این همه محبت رو داشته باشم ، واقعیت داخل دلم این هست که صبحی که از خواب پا میشم و شبی که سرم رو روی بالش سفید رنگم میذارم همش و همش به عشق وجود تو هست ، خیلی حرفای توی دلمو خجالت میکشم وقتی میبینمت بهت بگم اما از اینجا بخون ، خیلی خیلی دوست دارم ...
راستی آفرین گل درس خون خودم ، توی آزمون قبول شدی ، اینشالله سال دیگه هم قبول میشی ...جایزت پیشم محفوظه ، اما باید قول بدی ببینیم همدیگه رو ، توی اولین فرصت که جایزتو بدم و اون چیزی که خودت در مورد خودت نمیدونی و مطمئنم باعث شادیت میشه رو بهت بگم ....

 

دوست دارم ماه من ماچ

 

 

cl2k

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

مهربانم ، دوستت دارم

 

cl2k

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  سکوت عشق

 

سکوت عشق ، سکوت حقیقت است
فریاد است
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و ببین که این بغض بی صدای من
اعتراف
به عشق همیشگی توست

cl2k

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

 

آمدنت آتشی از عشق در نهانم انداخت
می خواهم از تو بگویم
از تو که معصومیت زلال زندگی ، آری
شاهکارر احساس خلقت انسانی
از تو که شبنم احساس ، بر برگ دلت می درخشد
از تو که ....
آخر چه بگویم ، زمانی که سهراب گفت :
تا شقایق هست زندگی باید کرد
آری ،
زندگی رسم خوشایندی است

cl2k

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

 

 

 

بی تو خواهم مرد عشق من !

 

 

 

cl2k

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

این از گل یه گل نیلوفر تقدیم به نیلوفر خانم گلم :

 

 

 

لحظه شماری میکنم برای دیدنت :

 

cl2k

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

موقعیت خرابه ، هم برای من هم برای تو ...

ولی باید تلاش کرد.

یکی از دوستام میگفت توی مسیری که میخواهی طی کنی نباید از کسی هراس داشته باشی ، اگه از کوچکترین چیزی بتسرسی و خودتو ببازی تا آخر عمر بازنده ای ، امکان نداره کم بیارم ، زمان همه چیز رو مشخص میکنه !

cl2k

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو