سلام رو نمیشه با دل پر از غم گفت ، ولی خوب واجبه ، سلام .
به گذشت زمان که نگاه میکنم میبینم تاثیر گذشت زمان توی تغییر همه چیز خیلی زیاده .
از سال 86 بود که این مطالب رو شروع کردم به نوشتن ، اونم به عشق یه نفر ... نیلوفر .
بعد از جریانهایی که پیش اومد و طبق معمول همیشه من تقصیر کار شناخته شدم نمیدونستم که تو انقدر ممکنه تغییر بکنی .
یادمه اون اولا یه بار بهم از تلفن نزدیک مدرستون زنگ زدی ، یکمی کم حوصله بودم و اعصابم خراب بود ، باهام تند حرف زدی ولی بلافاصله بعدش گفتی "نباید باهات اینطوری حرف میزدم".
بذار اگه از خجالت اینکه نمیتونم پشت تلفن بهت بگم چه مشکلی دارم و چرا با تو مشکل پیدا کردم اینجا کامل بهت بگم.
روزایی که اون مشکلات پیش اومده بود هر از گاه بهم زنگ میزدی ، اون لرزش ته صدات نشون میداد که برام ناراحتی ، هنوز دوستم داری و زنگ میزدی باهام صحبت میکردی و بهم دل داری میدادی . نمیدونم چی شد که یه دفعه عوض شدی ، برگشتی از اون رفتارای قشنگ قبلیت .
اون مشکلات و مسائلی که پیش اومد روی هر دوی ما فشار گذاشته بود ، موقعیت یکی از اون یکی بهتر نبود . اگه هر گونه سر خوردگی برای تو وجود داشت برای من هم وجود داشت ، اینجا هم دیگران یه دید دیگه به من داشتن .
من برای این که مشکلات و فشارها باعث نشه من و تو دچار مشکل بشیم برای خواهرت E-Mail فرستادم ، خیلی از قضایا رو توضیح دادم ، کمک کردم به هر دومون .
از جون و دل مایه گذاشتم که مشکلاتی که به دلیل یه اشتباه کوچیک رخ داده بود حل بشه ، تلاش کردم / تلاش کردی و خوب حل شد .
اما بعد از اینکه این مشکلات حل شد نه دیگه حواست به من بود ، نه دیگه من رو میشناختی ، نه دیگه مثل پشت تلفن صدای مهربونی داشتی .
موقعی که کسی از این اطلاعی نداشت که من و تو با هم ارتباط داریم هیچ مشکلی با هم نداشتیم ولی خوب مشکلات از همون نقطه ای شروع شد که دیگران فهمیدن .
قبل از اینکه همه این قضیه رو بفهمن ، خودت تصمیماتت رو میگرفتی ، خودت با برنامه خودت پیش میرفتی ، خودت میدونستی که چطور با من رفتار بکنی ، خودت میدونستی و میفهمیدی که ناراحت شدم و باهام صحبت میکردی خودت هم شاهد بودی من هیچ مشکلی باهات نداشتم و همیشه هم ازت راضی بودم .
بعد از اینکه مشکلات حل شد و تو به من اطلاعی ندادی که مشکلات رفع شده و برات مهم نبود که من هم نگرانم ، دیگه هیچ خبری از اون محبتای واقعاً قشنگ نیلوفری نبود .
مشکلات حل شد ، رفتی مسافرت ، خوش گذروندی ، با خانوادت خوش بودی ، لباس خریدی ، گفتی ، خندیدی ، اما موقعی که تو داشتی این کارها رو انجام میدادی من فقط و فقط نگران توی یه اتاق کوچیک نشسته بودم ، صدام در نمی اومد و از خدا کمک میخواستم .
بعد از اینکه برگشتی Offline میذاشتی ، من هم جوابت رو میدادم ، قرار شد ما بریم مسافرت ، همه رفتن الا من یه دلیلی داشت که بهت نگفتم اما فکر میکنم الان لازمه که بدونی ، نرفتم مسافرت ، چون فکر میکردم اگه تو Offline میذاری حتماً دلت هوای Off میکنه از طرف من ، به همین خاطر از خوش گذرونی گذشتم ، گفتم همیشه میشه رفت مسافرت اما همیشه از این فرصتا پیش نمیاد که بخواهیم برای هم Off بذاریم ، موندم و نرفتم مسافرت ، جواب off هاتم رو مرتب میدادم ، اون موقع یادمه اینترنتم قطع بود و مرتب هر صبح و عصر میرفتم کافی نت ، حتی یادمه یه روز جمعه توی تعطیلی انقدر گشتم تا پیدا کردم .
هر جوری که دوست داشتم باهات بیرون حرف بزنم ، صدات رو بشنوم موقعیتش جور نمیشد ، پیش خودم میگفتم وقت میبره تا همه چیز درست بشه ، مثل همیشه که زنگ میزدی و ممکن بود وسط کار حرف زدنت قطع بشه ، من هم ناراحت نمیشدم .
اما یه زمانی فهمیدم که ظاهراً یه خبرایی هست ولی من نمیدونم ، تو هم دوست نداری بهم بگی .
خودم با فکر کردن و محاسباتی که توی ذهنم کردم فهمیدم خواهرت با خانوادت صحبت کرده و همه چیز درست شده و خبرش رو هم به تو داده ، تو هم خوشحالی ، اما ظاهراً با دلایل عجیب و غریبی که هنوز هم نگفت حاضر نمیشدی بهم بگی ، تو هم به کارت برس ، همه مشکلات رفع شده ، خوب این خیلی توی روحیه من تاثیر میذاشت اما ...
گذشت و گذشت ، چند باری دیدمت و باهات حرف میزدم ولی میدیدم انگار ظاهرت فقط اونجاست و اون روح و خلق مهربان و بی ریا ازش خبری نیست ، طبق معمول پیش خودم میگفتم ، شاید مشکلی داره روش نمیشه بگه ، اشکالی نداره ، میگذره درست میشه ، اما هر زمان که بعد از اون دیدمت ظاهراً باید کنار میومدم با یه واقعیت که دیگه تو اون آدم قبلی نیستی و ظاهراً اون دید قبلی رو به من نداری ...
همه نوعی میخواستم بهت محبتم رو ثابت کنم ، همه جوره تلاش میکردم ولی نمیدونم چرا هیچ کدوم اینها نتونست باعث بشه که تو فقط یک بار بهم بگی یه حرفی داری توی دلت ، به من بگو اون چیه ...
بعد از یه مدتی که میگذشت و در مورد مشکلی که پیش اومده بود حرف میزدیم بارها میگفتی به نظر من راحله حق داشت ، چند باری گفتی ، با نظرت موافق نبودم ولی برای اینکه ناراحت نشی میگفتم آره حق داشت ، پس اگه حق داشته تمام حرفهایی که در مورد من زده در موردشون حق داشته ... یعنی با این حرفت با پتک میزدی توی سر من ، درسته اون خواهرت بوده و ارزش بیشتری ممکنه داشته باشه اما من هم تو رو دوست داشتم و لازم نبود چند باری تکرار بشه .
چند باری دلم هوای اینو کرده بود که با هم حرف بزنیم ، زنگ میزدی ، اما دوست داشتم بیشتر باهات حرف بزنم ولی میگفتی برم سر درسم ، درسمو بخونم ... منم چیزی نمیگفتم و باهات موافقت میکردم ...
وقتی میدیدمت یه چیزی رو میدیدم که انگار زیاد علاقه قبلی رو نداری ... غرور بود ولی نمیدونم چی بود که نمیتونستم چیزی براش پیدا کنم ، محبت داشتی ولی نه مثل قبل
وقتی میدیدم درس و دیگران نسبت به من ارزش بیشتری پیدا کردن و من دارم فراموش میشم سرخوردگی وجودم رو میخورد .
چند باری در مورد دوستت عاطفه و مشکلی که براش پیش اومده بود صحبت کردی ، میگفتی فلانی بهش خیانت کرده و یه دختر بیشتر ضربه میخوره تا یه پسر ، غافل از اینکه حرفای من و رفتارای من از تو یه انتظاری داشت ... ، غافل از اینکه دل من رو داشتی به یه حرفایی میشکوندی و متوجه نبودی ...
چند باری اومدین خونمون ، پدر و مادرت اومدن بالا ، من واقعاً از روی خجالت نیومدم چون قبلش رفتار پدر و مادرت رو دیده بودم که سرد شدن باهام
گذشت ، از درد این چیزا عصر پنج شنبه بود ، رفته بودم گوشه فلکه نشسته بودم ، زل زده بودم به اینور و اونور ... اومدم خونه دیدم اومدین طبقه پائین ، برادرم بهم گفت بیا طبقه پائین خجالت میکشیدم بیام ولی اومدم ، از اون لحظه ای که اومدم داخل تا اون لحظه ای که رفتیم سرم پائین بود یا داشتم به تلویزیون نگاه میکردم ... یه روزنه امید پیدا کردم و دیدم مامان و بابات همون آدمای قدیم شدن ، از خوشحالی داشتم پر میزدم ...
هر جوره میخواستم با این چیزا فکرا رو از سرم خارج کنم میدیدم که تو یه چیز دیگه ای هستی برای من و من نمیتونم با کارها و رفتارای دیگران به خودم بگم تو نیلوفر قبلی هستی ...
با خانوادت مشکل پیدا کردم ، توی یه برخورد دیدم حل شده ، خیلی خوشحال شدم و همه مشکلاتی که با خانوادت داشتم رو فراموش کردم ...
چند باری از بیرون بهم زنگ زدی ، خیلی خوشحال بودم و میدیدم نیلوفر قبلی هستی ، چون تنهایی داشتی باهام صحبت میکردی ... تنهایی که باهام حرف میزدی لحنت ، حرف زدنت و صدات محبت و عشق رو مینشوند به تمام وجودم ...
یکمی که باهات تند صحبت کنم یا یه چیزی رو بر خلاف میلت بگم دیگه چشم دیدنمو نداری ، در مورد این حرف میزدم باهات که یکمی صبر کنی کار من هم درست بشه ، اما خوب همه حرفهات ، لحن حرف زندت طوری بود که انگار من رو نمیبینی ... و انگار با کنکور قبول شدنت تمام شرایط فراهم میشه ، غافل از اینکه من هم ممکنه اهدافی داشته باشم ... و یا نظری بخواهی در مورد اینکه من در مورد اهداف خودم چی کار کردم ... بعدش هم کخ با کلی ناراحتی رفتی .
چند وقت پیش بود زنگ زدی ، عصبانی بودم ، بهت گفتم وای به حالت اگه روزی بفهمم دروغ میگی ، حرفم رو قطع کردی و گفتی داری بد صحبت میکنی ، لحنت بده ... ، ولی خوب منتظر زنگت بودم با دلتنگی ، همون موقع زنگ زدی ... ، این خیلی منو خوشحال کرد ...
کتاب و حرفای اخیر فقط یکمی تامل میخواست ، یکمی از خود گذشتگی ، یکمی به فکر دیگری بودن ، فقط و فقط لحظه ای فراموش کردن "اهداف"... یکمی فراموش کردن خواسته های خود آدم برای پاسخ دادن به جواب یه دلی که منتظره و یه کسی که میخواد یه چیزی بگه .
میگفتی دنبال یه شغلی هستی که گره از مشکل کسی برداری ، با تمام حرفام و کارام و غمی که توی دلم بود سعی میکردم بهت یه جوری بگم اگه عاشق این هستی که گره از مشکل کسی برداری ، بیا با هم کمک کنیم یه چسب قطره پیدا کنیم ، شیشه های خورد شده دل منو با همدیگه جمع کنیم ... گره از مشکل من برداشته میشه ، اما هیچ وقت نتونستم حرف دلمو بهت بزنم برای اینکه نیلوفر قبلی نیازی نداشت که بهش بگم چه مشکلی دارم یا با کارهاشو ، لحن حرف زدنش و شیطونی های بچه گونه و قشنگش تمام غم دنیا رو از دلم در میوورد یا خودش میپرسید که چیزیت هست یا نه ، ولی جدیداً ظاهراً یه چیزایی بوجود اومده که دیگه این چیزا خسته کنندس ، حوصله پرسیدن این حرفا رو نداری ، یا شاید من ارزش قبلی رو برات نداشتم .
اون نیلوفری که 1 سال پیش نظرم رو بهش گفتم و بدون حتی یه ذره غرور بهم گفت جوابش رو میده کجا رفته ؟ نیلوفر قبلی من همون کسی بود که قلبمو ، دلمو و تمام وجودمو سپردم بهش و خیالم از همه بابت راحت بود ... ، حاضر شدم به خاطرش فکر خارج رفتنو از سرم بیرون کنم ، فکر مدارج عالیه رو از سرم بیرون کنم ، حتی به خاطرش یکمی اهداف خودم رو فراموش کنم که بتونم اگه باهاش زندگی تشکیل دادم بتونم خرج خودمون دو تا رو در بیارم و باهم دیگه خوش باشیم ؛ اما فقط یکمی توجه بیشتر انقدر قیمتش زیاد بود که من نتونم حرف دلمو بهت بزنم ؟
من هم هدف داشتم و دارم ، اما سعی کردم به خاطر یه فرد از خیلی چیزها بگذرم .
اما نوع هدفی که پیدا کردی ظاهراً اونقدر بزرگه که بخاطر بدست آوردنش حاضری یه کسی که یه روزی میگفتی عزیزته از دست بدی یا توجه نکنی به رفتارش یا حتی ناراحت بودنش برات مهم نباشه.
یاد ندارم بهت گفته باشم رو هدفت فکر نکن ، فکر کن ، ولی به همه چیز فکر کن ، با در نظر گرفتن همه چیز میشه برنامه ریزی کرد ولی با در نظر گرفتن یک چیز ، ممکنه چیزای دیگه از دست بره .
یعنی واقعاً اگه یه روزی بخواهی حرفی رو به من بزنی و از دستم ناراحت باشی ، با کارهات و حرف زدنت بخواهی به من بفهمونی که ناراحتم از دستت ولی هر کاری بکنی و من متوجه نشم ناراحت نمیشی ؟ یعنی واقعاً فکر میکنی با بی توجهی مسیر علاقه و دوست داشتن رو طی کردن میشه ادامه داد ؟
حدوداً دو سال و نیم پیش فکر میکردم اگه به هدفم برسم همه چیز رو بدست میارم ... اما بعدها به این نتیجه رسیدم که گرفتن دست یه شخص که میتونه از تمام دنیا برام عزیزتر باشه اولویت داره به تمام اهداف خودم ... و اگه بتونم یه دلی رو راضی نگه دارم خدا باقی چیزها رو بهم میده .
هنوز هم یه نشونه هایی از نیلوفر قبلی میبینم ؛ ولی کمتر از قبل .
شاید به مسائلی داری نگاه میکنی که بین ما اشتباه بوده ، من هم اینو فهمیدم ، فهمیدم چقدر اشتباه بوده بعضی چیزها ، چقدر بچه گونه بوده بعضی افکار و نباید بوده باشه... اما تو بخاطر اونها ظاهراً داری منو تنبیه میکنی ، مثل یه معلم که دانش آموزشو تنبیه میکنه اما غافل از اینکه ما دو نفر بودیم ... اگه یه نفر تقصیری داشت دیگری هم بی تقصیر نبود .
به واسطه اتفاقهایی که برام افتاد خیلی چیزها رو فهمیدم که نمیدونستم منجمله بعضی فکر های اشتباه که ناشی از اشتباه فکر کردن بوده ... شاید خیلی از جاها نباید خیلی کارها رو انجام میدادم ، تک تکشون اومد توی ذهنم و فهمیدم اشتباه بود ، حاضر توی مسنجر کامل برات بنویسم .
اگه تو اون چیزهارو یادت میاد ، من زمان و روزش رو هم یادم میاد ... ، یادم میاد چیا اشتباه بوده ، چیا رو نباید میگفتم و چی کارها باید میکردم و نکردم و چه کارهای اشتباهای انجام دادم ... اما باز هم منتظر شنیدن حرفات هستم که بگی چه اشتباهاتی کردم .
خیلی اوقات شد ، مثل همین الان که خودت هم خوب میدونی ، اگه اشتباه صحبت کردم ، لحنم بد بود ، اعتراف کردم ... اما در مقابلش نخواستم کسی بابت اشتباهی که خودم کردم و خودم متوجهش شدم و به زبون آوردمش تنبیهم کنه و بشینه به انتظار منت کشی . ( احتمالاً منت کشی خیلی برات جالبه اما برای من اصلاً جالب نیست )
چند وقت پیش اومدم بهت گفتم سال دیگه زوده و نمیتونم کاری انجام بدم ، خودت بهم گفتی باشه ... اگه یادت بیاد دوباره چند وقت پیش این مسئله رو ازت پرسیدم و گفتم تا کی و ... گفتی بعد از کنکور من ، یعنی من قبلش باهات صحبت نکرده بودم !؟
یعنی من قبلش بهت نگفته بودم که مشکل دارم و سال دیگه نمیتونم ، اصلا مهم بود برات که بپرسی چه مشکلی داری ؟ علاوه بر اینکه نپرسیدی ، گفتی سال دیگه بعد از کنکور من ...
یعنی همیشه چیزها رو به این میبینی که هر چیزی که تو خواستی باشه !؟
هیچ وقت شد چیزی رو بگی و معقول نباشه و من بگم نه ؟
با زور و بی ادبی همه کاری میشه انجام داد اما مهم اینه که آدم به خاطر یکی که شاید براش ارزش زیادی داشته باشه خیلی کارها رو انجام بده .
اون روزی که باهات بد حرف زدم گذشت و خودم به کار بدی که کردم اعتراف میکنم ، لحن من بد بود و بلند صحبت میکردم . خودم هم فهمیدم کار اشتباهی کردم ، اما واقعاً توی این چند وقت که مرتب بحث داشتیم و از این بابت که باهات بد صحبت کردم شاکی شدی یه زمانی هم شد بری پیش خودت بگی چی باعث شده که من انقدر عصبانی و بی تحمل بشم !؟ یعنی من آدم صبوری نبودم همیشه ، هر مشکلی پیش میومد نمیگفتم اشکالی نداره ؟
من خوشبخانه این ویژگی رو دارم که خودم رو به کوری نزنم و محبت ها رو فراموش نکنم ، تمام محبتهای تو یادمه الان . اما به نظر من هیچ وقت محبت نداشتم ؟ به نظرت نمیتونستم خیلی جاها بابت خیلی چیزها بهانه بیارم ، اما اگه هم جائی کلمه ببخشید خواست از دهنت در بیاد نذاشتم در بیاد چون فهمیدم که فهمیدی قضیه رو و همین برام کافی بود .
به خداوندی خدا هیچ چیز رو نمیتونم فراموش کنم و آدم بی ذاتی نیستم که محبت و خوبی یادم بره ، یا حتی دوست داشتن ، اما فکر میکنی اینی که همیشه من حرفای تو رو قبول کنم ، همیشه به خواسته هات جواب مثبت بدم و همه چیز یک طرفه باشه کافیه ؟
واقعاً من کاری ازت خواستم برام انجام بدی ؟ درخواستهای زیادی ازت داشتم یا انتظارات بیخودی داشتم ؟
یعنی واقعاً باور نمیکنی حرفی که توی مسنجر برات Off گذاشتم و گفتم من Off تو رو یادم نبود و اشتباه جواب دادم ؟
من واقعاً چون اون موقع تمرکز فکری نداشتم نتونستم بفهمم و یادم بیاد off تو چی بوده اما چون فکر کردم قضیه دلسردی بوده ( چیزی که تول دلمه ) رو تو نوشتی و بهت گفتم آره ... دقیقاً و ...
تو واقعا چطوری به یه زندگی مشترک نگاه میکنی ؟ من همه چیز رو میگم خودت انجام بده ، کمکی خواستی بهت میکنم ، تصمیماتت رو خودت بگیر چون من کاره ای نیستم توی زندگی تو در حال حاضر ... اما فکر میکنی بعد از گذشت هر چند سالی اگه با تو ازدواج کردم نمیتونم به تو زور بگم ؟ فکر میکنی زور گفتن کاری داره ؟ دلیل تمام این چیزا اینه یه چیزایی رو از همین الان یاد بگیریم که فردا دچار مشکلاتی که خیلی ها شدن نشیم .
اما ظاهراً اگه من هر پیشنهادی بدم ، هر درخواستی ، هر چند کوچیک باشه ولی به مزاج تو خوش نیاد دیگه چشم دیدن منو نداری ...
اون روزی که در مورد اون قضیه باهات صحبت کردم ، انقدر توی هم رفتی که از تعجب شاخ در آورده بودم . تو هیچ وقت اینطوری نمیشدی ... فکر میکنی من قبل تو رو ندیده بودم ؟
تو فقط 1 سال نسبت به پارسال بزرگتر شدی و این همه تغییر کردی ، قبلاً در مورد هر حرفی که بهت میزدم میگفتم فکر کن جوابش رو بهم بده میرفتی فکر میکردی بعد هم واقعا جوابی که میدادی منطقی بود ، یعنی تو همون آدم قبلی نیستی !؟
یعنی تو نیلوفر نیستی ؟ چی شده که اینطوری شدی ؟ خودتو فراموش کردی یا منو ؟
چه چیزی باعث شده که اینطوری بشی ؟ مدرسه ؟ نه ، اینطوری فکر نمیکنم چون تو پارسال هم مدرسه میرفتی !
یه چیزی باعث شده تو تغییر بکنی ، 1 سال بزرگتر شدن و اینهمه تغییر غیر ممکنه !
کی میشد که تو مثل دخترای دیگه صحبت کنی ؟ کی میشد مثل دیگران روی پیشنهادهایی که بهشون داده میشه فکر نکنی ؟ یعنی واقعاً فکر میکنی تو همونی ؟
تو نه قیافت تغییری کرده ، نه سایزت ، نه هیچ چیز دیگه اما واقعا من دارم تغییر رفتاری رو داخل تو میبینم !
نیلوفر ، تو قبل از اون جریانهایی که پیش بیاد ، حتی وسط هاش که پیش اومده بود خیلی فرق داشتی تا الان که مشکل حل شده ، تو هیچ وقت غرور نداشتی و میگفتی حاضری به دیگران کمک کنی ، کمک کردن اینطوری؟
قبلاً تو هیچ گونه رفتاری نداشتی که باعث بشه حتی به من تو بگی ، اما الان فکر کنم اگه عصبانی بشی ، ممکنه حتی یه سیلی هم توی صورت من بزنی !
تو هیچ وقت با من بد صحبت نمیکردی ، منم با تو بد صحبت نمیکردم ، چی باعث شده که اینطوری بشیم ؟ مگه من و تو همون کسایی نبودیم که میگفتیم میخواهیم با دیگران فرق داشته باشیم ، صبور باشیم و ... ؟ یعنی هر دومون به همین زودی این حرفا یادمون رفت ؟
دو سه باری که از دستت عصبانی شدم ممکن بود چیزی تغییر کنه اگه میگفتی بیا با هم صحبت کنیم ببینیم مشکل چیه و حلش کنیم ؟ هیچ وقت اواخر شد که اینطوری حرف بزنی
یعنی تو فکر میکنی اگه همونطوری مثل قبل بودی هیچ دلیلی پیدا میشد که من 2-3 دفعه با تو اینطور صحبت کنم ؟
هر چی فکرشو میکنم ببینم چی از تو خواستم که شاید تو اینطوری تغییر کردی و دیگه مثل قبل نیست رفتارهات با من جوابی پیدا نمیکنم ، قبلاً شاد و خوشحال ، سر حال ، به همه چیز نگاه میکردی ، درست رو میخوندی .
من هیچ مخالفتی با کنکور تو نکردم حتی خودت شاهد بودی که برات فایل آوردم و گفتم از روشون میتونی بخونی .
من هیچ مسئله ای نه با خانواده تو دارم ، نه با شرایط تو و نه با چیزهای دور و اطراف تو و نه با هدف تو ولی واقعاً برام عجیبه که چرا رفتار تو مثل قبل نیست . هیچ وقت پیش نمی اومد که مسئله ای رو روش فکر نکنی ، هیچ وقت نمیشد اینطور عصبانی بشی ، به خداوندی خدا من صبر رو از توی یه سری رفتارای تو در آوردم و گذاشتم توی مسیر هدف خودم برای پیشرفت ، چی باعث شده که خودت اون صبرو از دست بدی ؟
اون روز واقعاً اگه شاید 5 دقیقه ، 10 دقیقه دیر تر زنگ میزدی و من نمازم رو خونده بودم باهات اونطوری حرف نمیزدم ، خودم هم تقصیر کارم ... نماز واقعاً آدم رو آروم میکنه ، یادت میاد روزای اول گفتی چرا قرآن میخونی و نماز نمیخونی ؟ بهم گفتی نماز بخون ؟ کسی که خودش به من نماز رو گفت پیگیرش باشم حالا خودش اینطور صبرش کم شده؟
این فکر میکنم دومین دفعه ای هست که من با تو مشکل پیدا کردم ؛ دومین دفعه ترجیح دادی به طور کل ارتباط رو قطع کنی ، همینطوری آدم میتونه مشکلاتش رو حل کنه درسته ؟
من اصلاً هیچ جوره نمیتونم به تو بگم شرایط من یکمی فرق کرده بذار برات توضیح بدم چی و چی شده ، قبول میکنی یا نه ، چون مییبنم انقدر صبر و حوصلت کم شده که ممکنه فکر کنی دیگه من به تو علاقه ندارم و دیگه تو رو نمیخوام !!!
به من گفتی بعضی اوقات از دستت ناراحت شدم ، ولی برای اینکه ناراحت نشی بهت نگفتم ، آفرین ... ، جای تشویق داره اما واقعاً فکر میکنی من هم این کارها رو نکردم ؟
من شدیداً شاکی میشم وقتی میبینم کسی که میخوام حرفم رو بهش بزنم تحمل شنیدن حرفم رو نداره یا حرفم کامل نشده عصبانی شده و یا فکر دیگه ای میکنه .
من این همه چیز ، اتفاقایی که اخیراً افتاده ، قضیه اینکه یه چیزایی رو میفهمم و ... بهت گفتم رو فقط برای تو تعریف کردم چون روی تو یه حساب دیگه میکنم ...
باور کن نمیدونم باید چی کار کنم و یا چطور بهت بگم ، اما من واقعاً دیگه جرات نمیکنم حرفی رو بزنم که مخالف میل تو باشه .
من یه چیزهایی رو میخوام به تو بگم ، اما فکر میکنم با توجه به رفتارایی که دیدم عصبانی میشی و ... نمیتونم بهت بگم ، چی کار باید بکنم کسی که نیست کمک من بکنه ، خودم هم که نمیدونم ، حداقل خودت یه کمکی بکن !
احتمالاً خواهرت بهت گفته و میگه که چی کار بکن باهاش ، اما اونم این چیزا رو میخونه به تو میگه چی کار بکن ؟
یعنی فقط دوست داشتن به اینه که یکی به یکی بگه دوستت دارم ؟
وقتی یه نفر رو پشتیبان خودم ببینم ، بدونم با تمام وجود منو میخواد دیگه دلیلی پیدا میشه که برای نرسیدن بهش تلاش کنم !؟!؟!؟!؟!؟
واقعاً نمیدونم چرا تو صبر و حوصلت کم شده ؟
من هیچ وقت ازت خواستم کار بدی انجام بدی ؟ درخواست بدی کردم ازت ؟ حتی همین الان بعد از اون اتفاقهایی که پیش اومد دیگه اجازه ندادم به خودم که اگه زمانی دیدمت دستتو بگیرم ... چون گفتم " امکان " داره ناراحت بشی ...
باور کن حدس میزنم از کجاها از دستم ناراحتی ، مثل ضبط صوت تمام لحضات یادمه ، خودم بعداً برات تعریفشون میکنم اگه دیدی درست بود ، اگه لازم بود بابتشون حاضرم بهت بگم غلط کردم ، چون این اتفاقایی که افتاده برام واقعا یه چیزایی رو برام روشن کرده!
طبق معمول ، هر کاری خودت دونستی انجام بده ، ولی خوب روی این حرفا فکر کن .
دیگه نمیدونم با چه زبانی و یا چطوری بگم من میخوام یه حرفی رو بزنم اما نمیتونم بگم ( جرات نمیکنم که بگم ! اونم از ترس !!!
)